آمبولانس

خودشو بدجوری زده بود ... باباش کنارش بود مادرش هم بد جوری گریه می کرد ...
صدا و نور آمبولانس مردم خیابونی رو که آمبولانس از اون می گذشت آزار می داد . توی اون همه سر و صدا و هیجان و استرس صدای بوق دستگاه ضربان قلب ممتد شد ...
آخه چاقوی آخر رو خیلی محکم تر از چیزی که فکر می کرد وارد ریه اش کرده بود ...
همه اینا به خاطر این بود که آمبولانسی که دیشب از جلوی خونه نامزدش رد شده بود نامزدشو زیر گرفته بود و لهش کرده بود ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 3 PM توسط منصور فروزش
|
منصور فروزش